دانلود - What do u want from me
So there you are,
Again you’re circling all around,
If you could only touch me now,
Strangers from the past,
Don’t hesitate,
Now we’re standing face to face,
If heaven is the only place,
Would you take my hand?
Just tell me what do you want from me,
This is love in the first degree,
Tell me why, every time I feel your eyes all over me.
Tell me what do you want from me,
Are you mad enough to see,
That its hard to cross the line,
Come on now, set me free.
What do you want from me.
Get closer now,
Softly whisper in my ear,
Please take me away from here,
Away from all my tears.
Its not too late,
Now we’re standing face to face,
And heaven is the only place,
Will you understand?
Just tell me what do you want from me,
This is love in the first degree,
Tell me why every time I feel your eyes all over me.
Tell me what do you want from me,
Are you mad enough to see,
That its hard to cross the line,
Come on now, set me free.
And I know, If you give me this feeling,
I’ll be there to hold you tight.
Cauz I’d show, your love is a hero,
We will run, run out of sight.
What you want?
What do you want from me,
This is love in the first degree,
Tell me why every time I feel your eyes all over me

شمع خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
ماه من غصه چرا
تومرا داری ومن
ارزویم شب وروز همه خوشبختی توست

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدایا همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چو گل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

به هم لبخندی می زنیم
و زبان به نگاهی تازه تر می کنیم.
بیهوده باد در موهای تو
نگاه به دستان بی صدای تو،
و غرق، در چله چشمان تو
می پیچد و نگاه به اشکی تر می شود.
بیهوده من این شعر دروغ را می سرایم
تا از تو چیزی نماند، در پستوی خاطرات کهنه ی دلم

کتاب زندگی یک قصه داره.....
و تو آن ماجرای بی نظیری ....
وحالا قصه ی من غصه ی توست....
و شاید قصه ی من ماجرایت ....
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز ......
به رسم یادگاری زیر پایت

رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سکوت
که گره های ترک خورده ی عشق
روی تابوت زمان نقش شدند
من نتوانستم که گره ها را باز کنم
چون مرا در قفس دیگری از عشق بینداخت به دام
و تو آزاده و رها ، در تپش پنجره ها غرق شدی ، رنگ تقصیر نداشت
دست خلاق هنرمند جهان قصه ی ما را روی یک بام کشید.

یک فریب ساده و کوچک،
آن هم از دست عزیزی که تو
دنیا را ،جز برای او و جز با او نمی خواهی...
زندگی شاید همین باشد...

میسپردم كه مواظب باشی
جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور
مبادا بازیچه شود میشكند
میشكند ...

قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت میخواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی
و نخواهی فهمید ... بی تو این باغ پر از پاییز است

تو اگر برگردی
تو اگر دور شوی از من
تو اگر مرا رها كنی به سرنوشت
شك نداشته باش بی تو می میرم
بی تو من یك جسم بی جان دارم
بی تو خاموش و سرد و تنهایم
بی تو چشمهایم همه جویبار
بی تو حرفهایم همه ناله
بی تو من آرزوی مردن دارم
آه ... ای رویای دیرینه من
من به تو محتاجم
من به حس كردن نفسهایم محتاجم
من هستی خود را در تو می بینم
ای زیباترین بهانه من برای ماندن
ای عشق دیرینه من
ای آخرین بهانه من برای ماندن
همیشه كنارم بمان !!!

که تو را همچو نسیم از خیالم پر داد
و من از غرق خیالات رها
بی خبر از همه جا
در دلم میگفتم :
به کدامین سبب از خاطر من دور شدی؟
چه کسی برد تو را از خیالم بی صدا؟
چه کسی خواست که من بی تو باشم اینجا ؟
و من از غیبت تو سخت هراسان
و در اندیشه تو سرگردان
در پی یک اثری من در این باغ
به دنبال تو میگشتم باز

برگی حکم داشتم
و دیگر هر چه داشتم ضعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگها رفتندو سربرگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی
حکم پایین من بود و
باختم....

یاسها منتظرند
و تو گریان می گفتی : یاسها ریخته اند
باد و باران و تماشای گیاهی كه مرا می بیند
من ازین پنجره واری كه سیاهست و بلند
به تو فریادزنان می گویم
یاس ها منتظرند
و تو گریانی و در باران ها می گذری
خانه ویران خواهد شد
ویران
و گیاهی كه تویی بر لب جوی
ریشه در آب روان خواهد شست
یاسها منتظرند
من همینجا تنها خواهم ماند ...

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود
تنها میرفتم ، می شنوی ؟ تنها
من از شادی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند
در ها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
همه تپش هایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته !
همه تپشهایم ...
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دست هایم را به سراسر شب کشیدم ،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه فضا را فشردم ،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست
میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست

تماشای تو زیباست " اگر بگذارند
دل آواره من اینهمه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست " اگر بگذارند
من به دنبال فضائی میگردم
لب بامی ٬ سر کوهی ٬ دل صحرائی
که در آنجا نفسی تازه کنم
-آه-
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدائی به شما برسد
من به فریاد ٬ همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد ٬ مشت میکوبد بر در
پنجه میساید بر پنجره ها ٬ محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما «-خفته چند»
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات، سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پُر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک.
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم، ماه را بو میکرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر میزد.
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون میکوبید.
ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم
بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در میرفت آواز چکاوک میخواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه میبرد نماز.
برهای را دیدم، بادبادک میخورد.
من الاغی دیدم، یونجه را میفهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن میگفت: «شما»

سر هر کوچه کسی بود
که چینی ها را بند می زد با عشق.
و من آنروز به خود می گفتم:
آخر این هم شد کار؟
ولی امروز که دیگر خبری ازاو نیست
نقش یک پلک به روی چینی ست
ترکی دارد و من
در به در کوی به کوی
در پی بند زنی می گردم

که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به ه رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند
دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم
كاش می شد پرواز كنم
پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدییت...................
كاش می شد
در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
بغض كهنهای گلویم را میفشارد
به گوشهای پناه میبرم
كاش این بار هم كسی اشكهایم را نبیند

كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
به بادها مي داد
ودستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصوم
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
ودر جنوب ترين جنوب
هميشه درهمه جا
آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
وكار من زفراقش فغان وشيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم

چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم.
ساده است که چه گونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم


piter wille Bchare faghat 3 jomle balad boOd: "salam!, hale shoma chetor ast?!, khodafezZ! "
ta inke yek roOz oO az daste kaC asabani shod.koli ketab va loghat name khand ta yad gereft begoOyad:"beravid be jahanam!"
lebasash ra tanash kard va raft roO be roOye taraf istad va goft:"salam!, hale shoma chetor ast?!, beravid be jahanam!, khodafezZ ! "
hame chizZ khOob pish miraft ta inke yek roOz piter wille Bchare ashegh shod! koli ketab va loghat name khand ta yad gereft begoOyad:"doOstetan daram! "
lebasash ra tanash kard,moOhayash ra shane kard va yek shakhe gol kharid va raft roOberoOye taraf istad va goft:"salam!, hale shoma chetor ast?!,doOstetan daram!, beravid be jahanam!, khodafezZ !"
bad gol ra bardasht va sari doOr shod va hata poshtash ra ham negah nakard!
piter wille Bchare kheili khoshhal bood ke tamame harfhayash ra zade ast
...!!!
نگو رو زمین بمونیم، جای ما میونه ابراست
حس عاشقی همینه، یه قلم، ترانه، احساس
وقتی از تو مینویسم میشم همرنگ گل یاس
حس عاشقی همینه، لحظه ی به هم رسیدن
گم شدن تو شهر چشمات، هیچکی جز تورو ندیدن
حس عاشقی همینه، منو تو، نیمکت چوبی
کاش میشد تا لحظه جون داشت تو با من اونجا میموندی
حس عاشقی همینه، مثل رویا، مثل خوابه
مثل احساس یه ماهی وقت گم شدن تو آبه
حسه عاشقی همینه، یعنی تو دیوونه باشی
تو هوای شب ابری نم نم ترانه باشی
حسه عاشقی همینه، توی قلب عاشق ما
همین حسی که میشینه رو تن دقایق ما
حسه عاشقی همینه، همین حسی که ما داریم
تو تموم طول قصه همو تنها نمیذاریم

حدسش و من زده بودم نمي خواي پيشم بموني
روزاي اول اين عشق اشتياقت تازه تر بود
حالا با صد التماسم واسه من شعر نمي خوني
بعضي وقتا اگه حرف و خبري جايي نباشه
نمي ري ديگه سراغ قصه هاي خودموني
گفتي تنها نامه ي من تو دس همه ست عزيزم
نامتو من بفرستم حالا به كدوم نشوني
بنويسم روي پاكت با يه تيكه ياد غربت
برسه به يه ستاره به يه عشق آسموني
پشت پنجره نشستم واسه ي تو مي نويسم
كه شايد رد شه از اينجا آيه ي محو جنوني
يه روزي خوندم يه جايي از عزيز بي وفايي
واسه ي دوام يك عشق عاشق و بايد بروني
بهترين جمله ي دنيا فكر كنم همينه زيبا
عمري دنبال تو بودم اوني كه مي خوام هموني
صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزيزم
تو كه نيستي مثل اونها تو خود رنگين كموني
نه جواب نامت اين نيس اون و بعدا مي نويسم
كه سلام گلدونا رو به گلاشون برسوني
گفتم اين رو بنويسم كه دوست دارم عزيزم

می شد با تو باشم حتی توی رویا .من تو رو دوست دارم اندازه دنیا.
دلش می گیره آسمون برای من که تنهام دوباره قطره های گرم اشک من می ریزه
دونه دونه روی گونه هات
اگه تو نباشی یا ازم جداشی. سخته دیگه زندگی برام
چشمای نجیبت وقتی ازمدورهستند.
امیدی ندارم به شب ها
برای دیدنت هر لحظه پریشونم.تو بیا قدرم بدون ای هم زبونم.
من مجنون اون نگاه پاک تو,نگاهم کن.نگاهت قبله گاه این دل منه
وجودت مرحمی برای قلبم هست.
اگه تو نباشی یا ازم جداشی. سخته دیگه زندگی برام

جنگل انبوه مژگان سياهت را
تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو
پيكر مهتابگون دختري كز دور
با نگاه خويش مي جويد
بوسه شيرين روزي آفتابي را
از نوازش هاي گرم دست هاي من
دختري نيلوفرين شبرنگ مهتابي
مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش
پاي تا سر يك هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمي جويد
چون مه پيچان به روي دره هاي خواب آلود سپيده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روي گندم زار
تا بنوشد در نوازشهاي گرم دستهاي من
شبنم يك عشق وحشي را
اي كدامين شب
یك نفس بگشاي سياهت را

من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته
قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته
من اسير خاطرات تلخ و پوچم
قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛
تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور
قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو
تو هميشه زرد و از جنس خزوني
قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛
من به تو يک خنده از روي تلنگر
خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر
مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر
رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...

من و تو خسته ي اين مسير دوريم
من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم
قلب ما اسير حرف هر کلاغي
من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛
من و تو پايه ي برج عاشقاييم
من و تو سنگ صبور قصّه هاييم
قلب ما،قلب قناري هاي ساکت
من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...
من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته
قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته
من اسير خاطرات تلخ و پوچم
قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛
تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور
قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو
تو هميشه زرد و از جنس خزوني
قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛
من به تو يک خنده از روي تلنگر
خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر
مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر
رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...
من و تو خسته ي اين مسير دوريم
من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم
قلب ما اسير حرف هر کلاغي
من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛
من و تو پايه ي برج عاشقاييم
من و تو سنگ صبور قصّه هاييم
قلب ما،قلب قناري هاي ساکت
من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ را ندیدی
دل نبود توی دلم ، تو را گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفعه مثل پرنده قفس عشق را شکستی
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت، پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه بال و پرم که راحت شه خیالم
دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
انقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

يه دنيا يه دنيا , عاشق من بدون كه به عشقت , صادقم من , تو مست خويش و من , مست عشقم اگه نباشي مي ميرم , بيا كه عمر از سر گيرم.
تا هستم..... با يادت شادم. آخه دل بر تو دادم ديگه از غم ها آزادم.
يه دنيا يه دنيا , عاشق من بدون كه به عشقت , صادقم من , تو مست خويش و من , مست عشقم اگه نباشي مي ميرم , بيا كه عمر از سر گيرم.
به انتظار ديدنت به لحظه رسيدنت دل داره پر پر مي زنه از سينه ام پر مي زنه.
اي چشمه حيات من فرشته نجات من شوق نفس هاي مني هميشه روياي مني.
يه دنيا يه دنيا , عاشق من بدون كه به عشقت , صادقم من , تو مست خويش و من , مست عشقم اگه نباشي مي ميرم , بيا كه عمر از سر گيرم.
عشق تو در قلب من هديه جاودانه است براي زنده موندن , قشتگ ترين بهانه است.
دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره , با تو نفس كشيد پايان انتظاره.
يه دنيا يه دنيا , عاشق من بدون كه به عشقت , صادقم من , تو مست خويش و من , مست عشقم اگه نباشي مي ميرم , بيا كه عمر از سر گيرم.اگه نباشي مي ميرم بيا كه عمر از سر گيرم.

اي به داد من رسيده تو روزاي خود شکستن
اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد
تو شبو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد
****
اگه باشي يا نباشي براي من تکيه گاهي
براي من که غريبم تو اميدي جون پناهي
ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
****
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادي نشونم
****
وقتي شب شب سفر بود توي لحظه هاي وحشت
وقتي هر سايه کسي بود واسه بردنم به غربت
وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
****
تو با دست مهربونت به تنم مرهم کشيدي
برام از روشني گفتي حلقه ي شب و دريدي
****
اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من
به سلامت سفر خوش اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا که باشه هر جاي دنيا که باشي
اون ور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشي
خاطرت باشه که قلبت سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق و دست بي رياي من بود
باور كن ، صدامو باور كن
صدايي كه تلخ و خسته ست
باور كن قلبمو باور كن
قلبي كه كوهه اما شكسته ست
شكسته ست
باور كن دستامو باور كن
كه ساقهء نوازشه
باور كن چشم منو باور كن
كه يك قصيده خواهشه
وسوسهء عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فرياد كردنه
اسم كسي با صدامه
اسم تو هر اسمي كه هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه ست
باور كن اسممو باور كن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشكي
تو دست تگرگم
باور كن هميشه باور كن
كه من به عشق صادقم
باور كن حرف منو باور كن
كه من هميشه عاشقم

آخه تو عزيز قصه هامي
آخه تو شعر روي لبامي
آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو که مي يارن
مي شي همه ي دارو ندارم
از چي مي ترسي تو مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم
يه شب ميون بارون
غرورمو شکستم
کاشکي بهت مي گفتم
چه قدر تو رو مي خواستم
مي خوام بازم بخونم
تو بارون از نگاهت
با اينکه خيلي خستم
بگذرم از گناهت
آخه تو عزيز قصه هامي
آخه تو شعر روي لبامي
آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو که مي يارن
مي شي همه ي دارو ندارم
از چي مي ترسي تو مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم
از پشت دیوارهای سنگی
با قایق غم هایم ، در رودخانه اشکهایم
برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم.
چشمان مهربان تو از لابه لای شهر ستاره، باز هم قصه امید را می گوید
اما قلب کوچک من سالهاست که
حرفهای شاد را در کویر خود ندیده است
از خود خانه و سر پناهی ندارم و در آرزویش هم نیستم
امـــا متن جان آرزوی مــن این اســت کـه:
خانه ای در دل آسـمان داشـته باشم
اگر چه به مساحت یک قلب باشد.

فـدای چـشـمات اگه چشمام بارونیه
فـدای چـشـمات اگه گریم پنهونیه
فـدای چـشـمات اگه هنوز پریشونم بخاطر تو
فـدای چـشـمات تلخی لحظه های من
فـدای چـشـمات لرزیدن صدای من
فـدای چـشـمات اگه خرابو داغونم بخاطر تو

یک روزی و روزگاری
حرف بین ما نگاه بود
عشق رو نقاشی میکردیم
نقش ما خورشید و ماه بود
سوختم و سوختم و ساختم
هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رواز روز اول مثل امروز می شناختم
آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن

نرم و آهسته مرا ميخواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم ميماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست
مثل لحظات خوش كودكيام
پر ز عطر نفس شببوهاست
يك نفر هست كه چون چلچلهها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم ميرويد
آسمان، باد، كبوتر، باران
قصهاش را به زمين ميگويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا ميخواند
گاهگاهي ز خودم ميپرسم
از كجا اسم مرا ميداند

با غريبه ها وفا نكن
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
تا به كي سراپا حقيقتي
تا به كي خراب محبتي
همنشين اين و اون ميشي
خسته وپريشون ميشي
دشت بخت توكويرميشه
مرغ آرزوت اسيرميشه
رو به روت سراب
پشت سر خراب
ساكت وصبوري دل من
مثل بوف كوري دل من
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
دل من ديگه خطا نكن
با غريبه ها وفا نكن
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
توي خون نشستي دل من
بي صدا شكستي
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
ساكت و صبوري دل من
مثل بوف كوري دل من

آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستين
کمر به کشتن عاطفه بستين
شما که روي دل قيمت گذاشتين
که حرمت عشق رو نگه نداشتين
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فرياد من شکايت يه روح بي قراره
روحي که خسته از همه زخمي روزگاره
گلايه من از شما حکايت خودم نيست
براي من که از شما سوختن و گم شدن نيست
اگه عشقي نباشه آدمي نيست
اگه آدم نباشه زندگي نيست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگي نيست
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
ای یار قشنگ مو بلند مشکی پوشم
با رنگ ابرو هات شرق شرق نزنی تو گوشم
اگه یه روز بیای رو پشت بوم رخ بنمایی
خورشید که بخواد بالا بیاد روشو میپوشم
ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
ای قشنگتر از پریا تنها تو کو چه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
پنجره رو وقتی که وا می کنی به هر طرف نگا نگا میکنی
پنجره رو وقتی که وا می کنی اینور و اونور و نگا میکنی
از این کوچه تا اون کوچه میدونم
که با نگات منو صدا میکنی که با نگات منو صدا میکنی
ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
ای یار قشنگ مو بلند مشکی پوشم
با رنگ ابرو هات شرق شرق نزنی تو گوشم
اگه یه روز بیای رو پشت بوم رخ بنمایی
خورشید که بخواد بالا بیاد روشو میپوشم
ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
ای قشنگتر از پریا تنها تو کو چه نریا
بچه های محل دزدند عشق منو می دزدند عشق منو می دزدند
پنجره رو وقتی که وا میکنی به هر طرف نگا نگا میکنی
پنجره رو وقتی که وا میکنی اینور و اونورو نگا میکنی
از این کوچه تا اون کوچه میدونم
که با نگات منو صدا میکنی که با نگات منو صدا میکنی

فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگیه هم خودم هم تو رو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسمو می فهمیدی قلبت و دوباره می بخشیدی
لحظه پایان این دیدار را روز آغاز دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم عشق و آن گونه که هست می دیدم
شاید این لحظه غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی روی گردانیم
وقتی پیمان دل و می بستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز از دو ایل نا برابر هستیم
نه گنه کاریم و نه بی تقصیریم من و تو بازیچه تقدیریم
هر دو در بی راهه بی رحم عشق با دل و احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته عشق چیزی نمونده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت تو به من قول وفاداری بده
تو به من قول وفاداری بده

با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...
حالا دومين باره که عاشقت شدم
اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده

|
|
|
در عشق، ابهامي وجود ندارد ابهام، در ماست |
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
دو
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود
سه
اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
چهار
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند
پنج
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
شش
هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
هفت
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
هشت
هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
نه
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی
ده
به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
یازده
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی
دوازده
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
سیزده
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
اگه یه روز بی کس بشی , یادت باشه که میتونم همه کست بشم...
اگه یه روز از اًغوش سرد روزگار رانده شدی, اًغوش کوچک اما گرم من همیشه منتظرت...
اگه یه روز کسی نبود که بهت بگه دوست دارم, اینم بدون که یکی هست که از فاصله های دور همیشه عاشقانه دوست داره...
اگه کسی نبود که دست گرمشو به گونه های افتاده اما نازت بکشه اینو بدون که یکی هست که به نوازش کردن تو دلش اًروم میگیره...
همیشه اینو بدون که عاشقانه چشم به راحتم...
تفدیم به همه ی اونهایی که اًرزوی اًغوش گرم و پر محبتُ دارن...
